تبليغاتX
چراغ

پیرمرد گورکن

همچنان

چشم براه مرگ...

عکس: سینا رحمتی

+   دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391| 20:32 | حسین خادم  | 

روز سعدی

تو از هر در که بازآیی- بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی!

ملامتگوی بی‌حاصل، ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

چو بلبل روی گل بیند، زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی

گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی


برچسب‌ها: سعدی خوانی
+   جمعه یکم اردیبهشت 1391| 17:31 | حسین خادم  | 

بر شانه هایت انگار

مهره های سفید و سیاه شطرنجی ریخته است

که یکی یکی

هم را حذف می کنند

با این تفاوت که ابتدا

سیاه بازی را شروع کرده است


حالا آرام آرام

برنده ی بازی مشخص می شود

و تلاش باد

برای برهم زدن صفحه ی بازی

جز آشفته تر شدن گیسوانت

نتیجه ای ندارد

***

چیزی درون سینه ی داغم شکسته است

باور بکن عزیز... چراغم شکسته است...


+   یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391| 22:45 | حسین خادم  | 

درخت ها راه می روند

دیوارها هم را در آغوش می گیرند

کوه ها به هم می رسند

همین که در جاده به راه می افتم


کمی دورتر بایست

می ترسم

دنیا به آخر برسد


+   جمعه هجدهم فروردین 1391| 21:25 | حسین خادم  | 

درخت ها را که قطع کردند

برایمان ریل آهن کشیدند

برق نداشتیم

گاز نداشتیم

خنکای چنارها را هم دیگر نداشتیم

در عوض قطار داشتیم

که شاید روزی

آدم مهمی با آن به روستایمان می آمد

و قطار برای ما دوتا

فقط می آمد

و تنها وقتی رفت

که سوتش تنم را مثل کفترها می لرزاند

که چشم هایی را می دیدم

که هی دورتر می شدند

که چشم هایی را می دیدی

که از دور تر می شدند


حالا خیلی وقت است

چناری در ایستگاه روییده است



+   چهارشنبه نهم فروردین 1391| 1:38 | حسین خادم  | 

گفتم آهندلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در جمال تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را - که از ازل بوده‌ست

با تو آمیزشی و پیوندی -

به دلت! کز دلت به در نکنم

سخت تر زین مخواه سوگندی...

×××

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر

که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

×××

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی...

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی؟!

سعدیا! دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی...


برچسب‌ها: سعدی خوانی
+   پنجشنبه سوم فروردین 1391| 13:51 | حسین خادم  | 


چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...


+   دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390| 11:13 | حسین خادم  | 

ایام را مبارک باد از شما. مبارک شمایید. ایام می آید تا به شما مبارک شود...

(مقالات شمس)


من خسته ام... شعرم گرفته رنگ زشتی

ای کاش از اول، تو آن را می نوشتی!

شاید رها می گشت از این احساس مبهم

شاید رها می گشت از این بی سرنوشتی...

×

می آیی و ... می خندی و ... اما چه تلخ است

دریا برای تشنه ای بر روی کشتی

(مانده است زیر منطق دندان عقلم

طعم هوس انگیز یک سیب بهشتی)

من مرد آبانی پر از سرما و سوزم

کی می رسی ای بانوی اردیبهشتی؟!...


چقدر بهار خوبست...

چقدر خانه خوبست...



+   جمعه بیست و ششم اسفند 1390| 23:1 | حسین خادم  | 

کارم تمام است

وقتی اینگونه در نگاهت

اختیار موج می زند


مثل نگاه پسربچه ای

به ماهی قرمزهای حوض

وقتی به اهمیت آب پی برده باشد...


+   چهارشنبه هفدهم اسفند 1390| 18:20 | حسین خادم  | 

بگذار
تا مقابل روی تو
بگذریم

دزدیده
در شمایل خوب تو
بنگریم


شوقست در جدایی

و جورست در نظر

هم جور به...
که طاقت شوقت نیاوریم
...
روی ار به روی ما نکنی،
حکم از آن توست
!
بازآ!
که روی در قدمانت
بگستریم


ما را
سریست با تو
که گر خلق روزگار
دشمن شوند
و سر برود
هم بر آن سریم

گفتی
"ز خاک بیشترند اهل عشق من!"

از خاک بیشتر نه...
که از خاک کمتریم
!

(ما با توایم و با تو نه‌ایم؛
اینت بلعجب
!!
در حلقه‌ایم با تو
و چون حلقه بر دریم)


نه بوی مهر می‌شنویم از تو
ای عجب،

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم...


از دشمنان برند شکایت
به دوستان

چون دوست دشمن است
شکایت کجا بریم؟؟
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد
که ما به کمند وی اندریم


سعدی!
تو کیستی؟!
که در این حلقه کمند

چندان فتاده‌اند
که ما صید لاغریم
...

* * *

پ.ن: یک فیلد باز کردم به اسم سعدی خوانی. در قسمت آرشیو موضوعی.

+   سه شنبه هجدهم بهمن 1390| 13:55 | حسین خادم  |